تبليغاتX


انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند. -فورد





کتیبه
کتیبه
آسمون همه جا همین رنگه

ق . ن : سریال مسافرانو فقط به خاطر سکانس آخرش ، جائی که بهرام گزارش خودشو برای زورک می نویسه خیلی دوست دارم به همین دلیل این پستو اینجوری نوشتم

از تیم تحقیقاتی زمین به ابر قدرت تمام کهکشان زورک بزرگ ، از دیگر اخلاق زمینی ها علاقه آنها به کسب مدرک می باشد برای همین آنها روی زمین انواع  و اقسام دانشگاه را تأسیس و در آن به کسب مدرک می پردازند ، در اولین مرحله آنها سعی میکنن خود را به یکی از دانشگاههای دولتی که هم ازاعتباربیشتری برخوردار است وهم هزینه کمتری دارد برسانند اما سدی مقابل آنها قرار دارد به نام کنکور که برای برداشتن آن به روش های مختلفی از جمله شرکت در کلاس های چگونگی تست زدن ، بالا بردن سرعت تست زدن و انتخاب تست صحیح بطوریکه خود تست بگوید من جواب صحیح هستم متوسل می شوند و چنانچه در این آزمون موفق نشوند امیدشان را از دست نداده و به سراغ گزینه دوم می روند که البته اعتبار اولی را ندارد و هزینه آن نیزبسیارسنگین تر است و اگر در اینجا نیز موفق نشوند سراغ گزینه های بعدی می روند که پیام نور و علمی کاربردی از جمله آنها می باشد . در اینجا هر چه ورود به دانشگاه راحت تر باشد در عوض مدرک اخذ شده از اعتبار کمتر برخوردار است اما چه می شود کرد که برای بعضی از زمینی ها مدرک از نان شب هم واجب تر است . به قول یک شاعر گمنام زمینی :

ما برای کسب مدرک آمدیم      نی برای درک مطلب آمدیم

خلاصه مدرک و مدرک گرائی در زمین از اهمیت خاصی برخوردار است و کاری ندارند شخص تخصص دارد یا نه ، زمینی ها اگر بخواهند در جائی استخدام شوند از آنها می پرسند مدرک چی داری ؟ و نمی پرسند تخصص چی داری ؟ شاید به همین دلیل باشد که آنها برای به دست آوردن تکه ای کاغذ که ثابت کند دارای مدرک لازم هستند به هر دری می زنند

فدای مدرک فوق دکترای شما . تماس فرت

پ . ن : از طرف اداره برای ادامه تحصیل بورسیه ی دانشگاه جامع علمی کاربردی (پودمانی) شدم و از بهمن یه بار دیگه میشم دانشجو 

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 1388/09/10 توسط شهرام
 چند روز پیش یه cd به دستم رسید از همای خواننده با جسارتی که بیش از صداش اشعار و شهامتش منو تحت تاثیر قرار داد علی الخصوص شعر زیر

 این چه جهانی است؟! این چه بهشتی است؟!

این چه جهانی است كه نوشیدن می نا رواست!؟

 این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست!؟

آی رفیق این ره انصاف نیست ، این جفاست راست بگو

راست بگو راست فردوس برینت كجاست!؟

راستی آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو

راست بگو راست فردوس برینت كجاست!؟

بر همه گویند كه هشیار باش ، بر در فردوس نشیند كسی،

تا كه به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسد كه در راه عشق ، پیرو زرتشت بدی یا مسیح،

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست آنجا نیز، باز همین ماجراست؟!

راست بگو راست بگوراست فردوس برینت كجاست!؟

اینهمه تكرار مكن می همای ، كفر مگو شكوه مكن بر خدای

پای از این در كه نهادی برون، در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست،

وای به حالت همای، شكوه مكن بر خدای

وای به حالت، این سر سنگین تو از تن جداست

نه نه نه نه، توبه كنم باز ، حق باشماست



ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/09/02 توسط شهرام
  

                  

              

ماه داره میخنده ، غزل خونه پرنده

رو شاخه ی اقاقی درامده جونه

یکی میاره کیکو ، میذاره روش چندتا شمع

با هم دیگه می خونیم تولدت مبارک

 مریم جان تولدت مبارک

                  

ارسال در تاريخ جمعه 1388/08/29 توسط شهرام

درست دو هفته پیش بعداز کار اداری باید می رفتم کرج . با یکی از همکاران که مسیرش بود امدم اول اتوبان ساعت 6 بود و هوا تاریک شده بود هنوز چند لحظه نگذشته  بود که یه پژو که یه خانوم جلو نشسته بود دوتا آقا عقب جلو پام توقف کرد و  من به نیت رسیدن به کرج سوار شدم قبل از سوار شدن آقائی که کنار در بود پیاده شد و گفت : من قبل از کرج پیاده میشم و منو وسط نشوند چند کیلومتر جلوتر تیزی نوک یک جسم تیزو در دو طرف پهلوم حس کردم یکی از آقایون دستشو پشت سرم گذاشت به طرف پایین فشار داد و تهدید کرد اگه صدام دربیاد کارم تمومه راستش از ترس صدام درنیامد لحظات پر اضطرابی بود تا اون لحظه پی نبرده بودم انقدر به زندگی چسبیده ام و اونو دوست دارم و شاید تا اون لحظه فکر نمی کردم مرگ می تونه خیلی دردناک باشه (همانطور که آرمان تو پست قبلی نظر داده بود) شاید هم خدا می خواسته بهم بگه انقدر هم مرگو سرسری نگیرم . وقتی سرم پایین بود دنیای فکر و خیال توی ذهنم پرآکنده شده بود . فکر می کرد اگه مقاومتی کنم چاقوی اونا پهلومو میشکافه و خون از جای شکاف بیرون میزنه و من بر اثر از دست دادن خون دچار ضعف و بی حالی میشم و بدنم به مرورسرد وکرخت میشه و طولی نمیکشه که میمیرم و به مادرم فکر میکردم که اگه بلائی سرم بیاد از غصه دق میکنه . دلم به حال خودم و مادرم می سوخت .تو شش و بش این تفکرات بودم که یکی از اونا جیبامو خالی کرد 50هزار تومن پول خودم 250هزار تومن پولی که شیدا داده بود تا براش گوشی بخرم ، ساعتم ، گوشیم و دو تا کارت اعتباری که همرام بودو از جیبب و کیفم درآورند بعد یکی از اونا به راننده گفت برو جلو یه بانک چند لحظه بعد جلوی یه بانک بودیم که رمز کارتارو ازم پرسیدن و کارتای اعتباریمو تا جائیکه جا داشت خالی کردن و پس از چند دقیقه مرحمت فرمودند و با دادن هزارتومن پول و سیم کارتم منو از ماشین بیرون انداختن.

اما نکته قابل تعمق این بود که وقتی برای طرح شکایت به نیروی انتظامی رفتم ، گفتن : شکایت دردسر و دوندگی زیادی داره و باید بری دادسرا و مراحل قضائی رو طی کنی علاف میشی ، شما اولین قربانی و شاکی این پرونده نیستی به هر حال این باند پرونده ای اینجا داره و ما دنبالشون هستیم  بهتره که تا دستگیری آنها صبر کنی و برو خدا رو شکر کن که بلائی سرت نیاوردند ، عقل کردی که مقاومت نکردی . پیش خودم فکر کرد چرا باید دستگیری باند به این خطرناکی طول بکشه در حالیکه ... ! بی خیــال .

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/08/25 توسط شهرام

ديروز رفته بوديم بهشت زهرا . يادمه بچه كه بودم يه موقعا كه مي رفتيم بهشت زهرا بهمون ميگفتن روي سنگ قبرا رو نخونيد ، ميگفتيم : چرا ؟ ميگفتن : باعث ضعف حافظه ميشه ، فراموشي مياره و ما شايد با يك باور كودكانه از خوندن سنگ قبرا پرهيز مي كرديم تا مبادا دچار نسيان شويم .

ديروز اما باورها رو زير پا گذاشتم و روي سنگ قبرا رو داشتم مي خوندم كه توجه ام به يكي از قبرها جلب شد ، نوشته روي سنگ خيلي واضح نبود ولي آشنا به نظر ميامد ، نشستم و روي سنگ قبرو از خاك و خاشاك پاك كردم  ، نه ! خواب نبودم . تو خيال و رويا پردازي هم نبودم اندفعه سنگو با ظرف آبي كه داشتم شستم :

مرحوم شهرام شمس

طلوع ۱۳۶۰ غروب ۱۳۸۵

شربتي از لب لعلش نچشيدم و برفت          روي مه پيكر او سير نديدم و برفت

حس كردم اين منم كه اونجا خوابيدم ، مرگ رو خيلي نزديكتر از پيش به خودم ديدم و اين جمله در نظرم تجسم شد كه : مرگ تنها يك قدم جلوتر از آدم گام بر ميداره كافيه اون قدم آخرو بر نداره اونوقت آدم با برخورد به مرگ به اون ميپيونده 

 

ارسال در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط شهرام
همراه با حافظ

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می كند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یك دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایكاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
كبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می كردند
كه من تا روی بام ابرها پرواز می كردم
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میكردم

كه كاخ صد ستون كبریا لرزد
مگر یك شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یك فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
كه مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می كردند

چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یكدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یكدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تیز می كردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از مهر آكنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما كوتاه می كردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخكامی های بی هنگام بس میكرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میكرد
نمی گویم به هر كس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تكان میداد
دام میخواست عشقم را نمی كشتند
صفای آرزویم را كه چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی كردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یك بار دگر او را كنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یك بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میكرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می كرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میكرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاك میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میكرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میكرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میكردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میكرد
مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر این كهكشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/08/03 توسط شهرام

...13– 1365– 1364– 1363 
زمستون – بهار – تابستون – پاییز ...
بهمن – اسفند – فروردین...
جمعه – شنبه – یکشنبه – دوشنبه – سه شنبه – چارشنبه – پنجشنبه...
... 30– 29 – 28 – 27 – 26
صبح – ظهر – عصر – شب ...
10صبح – 11صبح – 12ظهر – 1بعدازظهر ...

از این تکرار مکررات خسته شدم



ارسال در تاريخ چهارشنبه 1388/07/29 توسط شهرام

اين شعرو بعد از خواندن مطلبي در وبلاگ چيهيلك عزيز گفتم :

به درمانـــگه گذر كردم همي دوش

بــــديــــدم دو صد بيمـــار‍ مدهـوش

دم در يكـــي استــــاده بـــــــا ريش

به خانم ها نظر مي كرد كــم و بيش

يكــــي ايـــــراد از طـــــرز لبــــاسش

يكــــي از رنــــگ روي اون لبانـــــش

يكـــــي را چــــرا مش كــرده اي مو؟

يكــــي ديگر خانم ، پس چـادرت كو؟

نفهميـــديـــم اينجــا كه  عظيمــــــــه

يــه درمانگـــاست يا شابدالعظيمــــه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/07/23 توسط شهرام

آقای احمدی همکار ما گفت : وقتی میگن زنا ناقص العقلن بیخود نیست " اما ظاهراً متوجه حضور یکی از خانومای  همکار توی اتاق نبود " دیگر آقایان حاضر پرسیدند : چه طووو!؟ (در حالی که گوش خانم فراهانی تیز شده بود و آشکارا قرمز)  آقای احمدی گفت : این زن ما دیروز لباسارو از ماشین لباسشوئی در میاره شروع میکنه تکون دادن اونا توی آشپزخونه تا مثلا صاف شن و چروکشون گرفته شه داشته شلوار مارو تکون میداد که پاچه شلوار میخوره به لامپ آشپزخونه و اونو میترکونه خانوم مارو برق میگیره خدا خیلی رحم میکنه که برق ولش میکنه و خودش غش میکنه از خنده . خانم فراهانی که تا اون لحظه داشت گوش می داد گفت : این یه خطای فردیه اگه اینطوره آقای ما مجسمه ی بلاهته ، مظهر نقوص العقلیه مثلا امروز که دیرش شده بود از هولش بند کفشاشو به هم گره زد و موقع رفتن با مخ خورد زمین " بعد لبخندی از سر تمسخر زد و اضافه کرد شما هلن کلرو میشناسید؟ ، ماری کوری رو چی ؟ ليز ميتنر و که دیگه عمراً بشناسید . می دونستید امسال آمار قبولی کنکور 63% دخترا در مقابل 27% پسرا بوده ؟ اگه تا الان تفکرات فیمینیستی داشتم از حالا احساس برتری میکنم اینو گفت واز اتاق خارج شد و در بست اما باز درو باز کرد و گفت : زنان از مردان برترند و دوباره درو بست . آقای احمدی بهت زده گفت : این چی گفت ؟ من خندیدم و گفتم : هیچی این یه اعلان جنگ بود بین گروه نسوان و رجال اداره که تو راه انداختی

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/07/19 توسط شهرام

کتیبه

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

ارسال در تاريخ شنبه 1388/07/11 توسط شهرام

این روزا شدم یه آدم بی ثبات و دمدمی مزاج که با یه غوره سردیم میکنه و با یه مویز گرمیم گاهی از در دروازه تو نمیرم و یه وقت از ته سوزن هم رد میشم یه روز برونگرا و اهل شوخی یه روز درونگرا و جدی یه لحظه به شدت احساساتی و رمانتیک یه دم خشک و بی احساس یه بار حاتم طائی یه بار آقای اسکروج ...

یکی از دلائل سکوت چند روزم همین عدم تعادل بود (و البته همین هم یه علت دیگه داشت که بماند...) و یکیش هم یه مقدار مشغله کاری آخه قرار شده وبلاگی ایجاد کنم در ارتباط با آمار خدمات شهری و ...

اجازه بدید وقتی ساخته شد آدرس بدم خودتون اونو مشاهده کنید و نظر بدید

 پ . ن : کلی گشتم تا یه قالب پیدا کنم که به دلم بشینه

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/07/06 توسط شهرام

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خندهای لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

ارسال در تاريخ سه شنبه 1388/06/24 توسط شهرام

یه توفیق اجباری مارو باز مدتی از دنیای مجازی دور کرد به طوری که حتی مجال خداحافظی هم بهمون دست نداد چهارشنبه هفته گذشته از طرف اداره به ماموریتی در ساری رفتم . جلسه ای در مورد نحوه ارائه مطلوب خدمات شهری به شهروندان عزیز ساروی مطابق با استاندارد روز و مکانیزه نمودن سیستم این خدمات ، بنده هم به عنوان مطلع از آمار و عملکرد این خدمات در تهران در جلسه حضور داشتم و طی گزارشی به سمع مدعوین رسوندم که با اجرای طرح مکانیزاسیون نه تنها به سرعت مطلوب در ارائه خدمات مذکور می رسیم بلکه در بحث هرینه ها هم کلی صرفه جوئی خواهیم کرد . به هرحال جلسه به خوبی به پایان رسید و همکاران ساروی از طرح مکانیزه استقبال کردند قرار شد تا با بررسی شرایط موجود که طی روزهای پنجشنبه و شنبه انجام شد اولین سایت مکانیزه ی خدمات شهری مازندران در ساری به بهره برداری برسه.

دیروز بعداز ظهر هم برگشتم و تنها کاری که کردم خوندن کامنتام بود و جواب دادن به محبت های دوستان رو به امروز موکول کردم .

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/06/22 توسط شهرام

مرغ اندیشه مون مدتی بود یه گوشه کز کرده بود و خیال پریدن نداشت منم زیاد اذیتش نمی کردم و باهاش کلنجار نمی رفتم اما امروز دیگه از دستش شاکی شدم و بهش گفتم : جهنم که نمی پری همین جا انقدر بشین که اصلا پرواز یادت بره در جوابم بالهاشو تکونی داد جستی زد و از روی زمین پرید روی نرده بالکن و گفت : بپرم که کجارو بگیرم بپرم که که چی رو ببینم بپرم که چی بگم اصلا خودت جای من وقتی آدما به راحتی از ایده هاشون از عقایدشون از نظراتشون از ایده الاشون میگذزن و اونارو زیر پا میذارن پرواز من چه فایده داره اصلا مگه حالی برای پرواز هم میمونه ول کن بابا حوصله داری ، نمی دونستم چی بگم ولی براش یه خط و نشون کشیدم و گفتم : می پرونمت شده به زور

پ.ن : دیدی پروندمت !

ارسال در تاريخ جمعه 1388/06/13 توسط شهرام

مادر بزرگ چشماشو آروم روی هم گذاشت و خوابید یه خواب عمیق و بدون بازگشت

مادر بزرگ خوابیدی

دنیا رو خوب دیدی

مادر بزرگ بیدار شو

پناه غصه هام شو

پاشو برام قصه بگو

حرفای سر بسته بگو

از اون زمون که سینه ها

عاری بودن ز کینه ها

یه خونه بود ، یه دونه حوض کاشی

بچگی بود حیاط و خاله بازی

یه هشتی و پنج دری و یه ایون

تو باغچه ها پر از گلای الون

میگفتی تو اون زمونا از این چیزا نداشتیم

زندگیا ساده بودن این همه غم نداشتیم

آشپزخونه بود و اجاق خالی

زیر پاتون بوده یه دونه قالی

مادر بزرگ میگفتی دنیاتون حقیقی بوده

رابطه ها گرم و صمیمی بوده

نه چت بوده نه مت بوده نه پی ام

نه گوشی و ماهواره و نه سیستم

معنی ارتباط یه کاغذ یه دونه قلم بود

جمله ی دوست دارم از نیش و نوک قلم بود

آه مادر بزرگ رفتی فقط مونده ازت خاطره

حرفای تو مونده روی کاغذای باطله

مادر بزرگ چشام داره تر مشه

فردامون از اینم دروغ تر میشه

کاش دنیا مثل دلت ساده بود

جای همه مردم آزاده بود

نه حرف مفت نه غیبت و ریا بود

زندگی زیبا و پر از وفا بود

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1388/06/04 توسط شهرام

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیـدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

گفتم : بگیر فالـی گفتا : نمانده حالــی
گفتم :چگونه ای ؟ گفت در بند بیخیالی

گفتم:که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می ســرایم شعر سـپید باری

گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : که کودتــا شد
گفتم : رقیــب  چه حال است، گفتا : که کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا :شده ستاره در فیلم سینمایـــــــی

گفتم :بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفت :عمل نموده ، دیـــــــروز یا پـــــــریروز

گفتم :بگو ، ز مویــش گفتا که مش نموده
گفتم :بگو ، ز یارش گفتا ولـــــــــش نموده

گفتم: چرا چگونه عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گــرد و افیـــون

گفتم:کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟
گفتا : خریده قســطی تلویزیون به جایـش

گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشــــــی در دفــــــتر اداره

گفتم : بگو ، ز زاهــــــد آن رهنــــمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از ســـــــر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غـــــــــــم ها
گفتا : آژانــــــس دارد با تور دور دنیــــــــــــا

گفتم : بگو ، ز محـمل یا از کجـــــــاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مــــــدادی

گفتم : که قاصـــدک کو آن باد صــبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکــس برقی

گفتم : بیا ز هـــــــد هــــــــد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هد هد دیش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صـــــــــــبا کجا برد ؟
گفتا : به پســــــــــت داده ، آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو ، ز مشـــک آهوی دشـت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخـــانه ای حسابی ؟
گفتا : که آنچه بوده از دم شده کبابی

گفتم : بیا دوتایـــــــی لب تــــر کنیم پنهان
گفتا : نمی هراســــی از چوب پاسبانان ؟

گفتم : شراب نابــی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افــــــــــور با نگاری

گفتم : بلند بوده مــــــــــوی تو آن زمان ها
گفتا : به حبــــــــس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هــالـــــو به این خــرفتی

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/05/29 توسط شهرام
 

 لالالا  بخواب ای کودک در من فرو رفته

که دنیامون برای زندگی سحته

لالالا نمون بیدار گل لاله

که بیداری جزایش چوبیه داره

لالالا ببند چشماتو رو دنیا گل پونه

که آزادی اگر خواهی بهایش آتش و خونه

لالالا بمون ساکت نزن حرفی گل نرگس

که فریادم  به گوش کس نرفت هرگز

لالالا بگیر گوشهای نازت رو گل نازم

که کذب است دروغ اخبار این دنیای ما بازم

 

ارسال در تاريخ جمعه 1388/05/23 توسط شهرام

اقتصاد مرسوم :

دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو مي فروشين و يه گاو نر مي خرين... به تعداد گاوهاي گله ي شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد مي كنه... پول براتون همينطور سرازير ميشه و مي تونين به بازنشستگي و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندي :

دو تاگاو ماده دارين ... اونها رو مي پرستين و عبادت مي كنين!

اقتصاد پاكستاني :

هيچ گاوي ندارين ... ادعا مي كنين كه گاوهاي هندي مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالي مي كنين ... از چين طلب كمك نظامي مي كنين ... از انگليس هواپيماهاي جنگي ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژي ... از فرانسه زير دريايي ... از سوييس وام بانكي ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو مي خرين و بعد ادعا مي كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرارگرفتين !

اقتصاد آمريكايي :

دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو مي فروشين ودومي رو تحت فشار مجبور مي كنين كه به اندازه ي ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتي گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتي مي كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ براي بشريت به حساب مياد ... يه جنگ براي نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين!  

اقتصاد فرانسوي :

دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب مي زنين چون مي خواين سه تا گاو داشته باشين!

اقتصاد آلماني :

دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسي ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر مي كنن و ماهي يه وعده غذا مي خورن و خودشون شيرشون رو مي دوشن!

اقتصاد انگليسي :

دو تا گاو ماده دارين... كه هر دو تاشون ديوونه هستن! ﴿جنون گاوي دارن! ﴾

اقتصاد ايتاليايي :

دو تا گاو ماده دارين ... نمي دونين كه اونها كجا هستن ... پس بي خيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!

اقتصاد سوييسي :

۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهاي ديگه پول مي گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه مي دارين!

اقتصاد ژاپني :

دو تا گاو ماده دارين... اونها رو از نو طراحي ژنتيكي مي كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ي طبيعي ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد مي كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهاي درشت مي سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توي تمام جهان پخش مي كنين و مي فروشين !

اقتصاد روسي:

دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو مي شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره مي شمرين و مي فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره مي شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطري ودكاي ديگه باز مي كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين!

اقتصاد چيني :

دو تا گاو ماده دارين  ۳۰۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو مي دوشن ... بعد ادعا مي كنين كه سيستم استخدامي و شغلي كاملي دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايي قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعي رو بيان كنه بازداشت مي كنين!

اقتصاد ايراني :

دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون ازباباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد هاي مختلف و غيره ضبط مي كنه ... دومي رو هم قربوني مي كنين و نذر قبولي توي دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابي و ... مي كنين و اقتصاد كماكان فلج مي مونه.

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/05/19 توسط شهرام

 

برگشتم با سلام و صلوات با خوندن آیت الکرسی ، چهار قل ، دعای فرج ، زیارت عاشورا و اهل قبور و ...

بالاخره چرخهای هواپیما بر باند فرودگاه مهرآباد بوسه زد و باند مشتافانه و عاشقانه هواپیمارو در آغوش کشید و اونو به سمت جلو با آرامش پیش برد تا جائی که طیاره خسته از تب و تاب و دلهره 50 دقیقه ای از حرکت باز ایستاد و مسافران خوشحالشو به سالن انتظار هدایت کرد .

و من نیز بی تابانه سوار بر مرکب سمند زرد رنگی شدم تا هرچه سریعتر خودم رو باز به جرگه دوندگان عرصه کار و سازندگی برسونم ! و بی صبرانه برای دیدن کامنتهام لحظه را شمردم تا بار دیگر در دنیای مجازی شناور شم و دنیارو از پشت دریچه ی مانیتور متصل به وب زیباتر ببینم !

دیشب هر کاری کردم وبلاگهای عزیزان باز نشد تا جواب محبتایشان را بدهم انشاالله امشب موفق شوم

ارسال در تاريخ شنبه 1388/05/17 توسط شهرام

نظر به این که اینجانب در مورخ دوشنبه 12/5/88 با پرواز شماره 756 کاسپین عازم شیراز می باشم بدین وسیله از کلیه آشنایان ، دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی ، اهالی و کسبه محل بخصوص ساکنین مجتمع مسکونی گلها ، همکاران عزیز ، همشهریان خوب و بسیار خونگرم تهرانی و سایر وابستگان دور و نزدیک  نسبی و سببی  خلاصه جمیع مسلمین و مسلمات حلالیت طلبیده و چنانچه طی این مدت باعث رنجش خاطری شدم صمیمانه و خالصانه عذرخواهی می نمایم  

 

ارادتمند شهرام شمس

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/05/11 توسط شهرام
قالب وبلاگ