تبليغاتX


جرأت و شهامت کسی را نجات نخواهد داد ، ولی نشان میدهد که روح او هنوز زنده است . جورج برنارد شاو





کتیبه

کتیبه
 
آسمون همه جا همین رنگه

 

زندگی جنگ و دگر هیچ

 

نقش بی رنگ و دگر هیچ

 

گشتن حول مداری پر فریب

 

مــرگ بــی زنگ و دگــر هیچ

 

پای در ورطه ی نامردی گذاردن

 

 درو سنگ و پای لنگ و دگر هیچ

 

 به  نوای زندگانی دل سپردن

 

شب تار و نغمه ی مرغ شب آهنگ و دگر هیچ

 

روزگار نامردی شده دنیای ما

 

جور معشوق با عاشق ، آه سرد و دل سنگ و دگر هیچ

 

آتشی ست در نی ستان این جهان

 

خون و تیغ و دود و آتش ، خدعه و تزویر و نیرنگ و دگر هیچ

 

هیچ غمگین مشو ای شمس ز دور روزگار

 

می بزن باده بنوش سرخوش از خم شو و از نغمه و آهنگ و دگر هیچ



نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/11/16 توسط شهرام

 

من متولد ماه بهمنم

ماه آغاز من و پایان من

ماه رد پا بروی جاده ها

ماه تازه شدن اندیشه ها

ماه کهنه شدن سال قدیم

ماه انتظار یک فصل جدید

ماه لمس لحظه ها

ماه حس گذر عمر و شباب

ماه رفتن های تو

ماه آمدهای من

ماه تفسیرکلام و یک نگاه

ماه دیداریخی ، ماه آه

ماه سیاهی بر سپیدی نقش بستن

ماه از این شاخه و آن شاخه جستن

ماه آدم برفی با چشم ذغال

ماه غم خوردن میش

ماه غصه ی شغال

ماه شال ماه کلاه

ماه دست در جیب و سوت عاشقان

ماه پیوند دو قلب

ماه ژرفای خیال

ماه بی تو با تو بودن

ماه تنهای به تن ها دل سپردن

ماه رخوت

ماه خلوت

ماه آدم های یک لا قبا

دستشان خالی و سوی آسمان

ماه بیزاری ز هر پیدا شدن

ماه عاشق شدن و شیدا شدن

آری آری من متولد ماه بهمنم

ماه آدم های آروم و صبور

ماه خیره ماندن و دنیای دور

ماه بهمن ماه من

ماه رفتن های تو

ماه آمدهای من



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1388/11/06 توسط شهرام
اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست 
عشق رازی‌ست 

اشک آن شب لبخند عشقم بود  .

قصه نیستم که بگویی 
نغمه نیستم که بخوانی 
صدا نیستم که بشنوی 
یا چیزی چنان که ببینی 
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم 
مرا فریاد کن... 

درخت با جنگل سخن می‌گوید 
علف با صحرا 
ستاره با کهکشان 
و من با تو سخن می‌‌گویم 

نامت را به من بگو  
دستت را به من بده  
حرفت را به من بگو 
قلبت را به من بده 
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام 
و با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام 
و دست‌هایت با دستان من آشناست 

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام 
برای خاطر زنده‌گان 
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام  
زیباترین سرودها را  
زیرا که مردگان این سال 
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند. 

دستت را به من بده 
دست‌های تو با من آشناست  

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم  
به سان ابر که با توفان  
به سان علف که با صحرا  
به سان باران که با دریا  
به سان پرنده که با بهار  
به سان درخت که با جنگل سخن می‌گوید 

زیرا که من   
ریشه‌های تو را دریافته ام 
زیرا که صدای من 
با صدای تو اشناست...  

 

احمد شاملو



نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/11/02 توسط شهرام

هـــی خفـتیم  و صبـــــح بیـــــــدار شده ایم

در نقطه ی صفـــر نوک پرگـــــــــار شده ایم

از اول خط به انتــــها ، بازم ســـــــــــــر خط

سرگشته از ایــن پــرده ی اســـرار شده ایم

هرشب بـه در میکــــــده جامـــــی در دست  

کز مستــی بسیار خود هشیـــــــار شده ایم

سوخــتیــم در آتـــش پنـــــــهان  خویــــــش

همچــو پــروانه فـــدای ره دلـــــدار شده ایم

لذتـی داشت بوسه های غم برافـــــــکار ما

کــه پــــــذیرای خـدا و چوبه ی دار شده ایم

مگـو  ای  شمس اســـرار نهانت به کـــسی

که چو مجنون پریشان و دل افــگار شده ایم

 

پ . ن  ۱: من نه شاعرم نه ادعایی در شاعری و صنعت شعر دارم من فقط آنچه به ذهنم خطور میکنه می نویسم بنابراین اگر نقصی در این صنعت می بینید به بزرگواری خودتان ببخشید . حالا چه در زمینه شعر نو و چه کلاسیک

پ. ن   ۲: میگم مسافرت هم خوب چیزیا ذهن آدم باز میشه .



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1388/10/30 توسط شهرام

جمعه ظهر با دو سه تا از دوستان برای دور موندن از هیاهوی زندگی شهری دل سپردیم به جاده ، رفتیم و رفتیم تا سر از خطه سرسبز شمال سر درآوردیم و توی جنگل چادری برپا کردیم و خب برای قطع کامل ارتباطمون با جامعه مدنی هرچی وسیله ارتباطی بود  کنار گذاشتیم و خاموش کردیم . نه تلفن و موبایل نه تلوزیون نه اینترنت نه روزنامه  و... (به قول یکی از دوستان خیلی خوبم و دیگر هیچ ... )



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1388/10/29 توسط شهرام

به دخترعموم سهیلا که به خاطر MS حالا مجبور به استفاده از ویلچره    

اگه دست روزگار

رنگ پائیزی زده بهارتو

یا که طوفان بلا

ریخته شاخ و برگتو

اگه پاهات یاری رفتن نداره

اگه دست مهربونت دیگه گرمی نداره

توی قلبت گل شادی دیگه سهمی نداره

اگه رویاهات سرابه

کاخ آرزوت خرابه

یا که زندگی به چشمت یه حباب

روی آبه

ولی نازنین بدون ...

دل تو پاک تر از چشمه ی آبه 

مثل رویای شیرینه ، عین خوابه

اون نگاه مهربونت یه آتیشه یه شرابه

همه حرفای تو شیرینه ، صوابه 

همه ابهام تو اما ، یه سؤال بی جوابه

یه سؤال بی جوابه

بی جوابه

 بی جوابه



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1388/10/23 توسط شهرام
بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد
بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم
خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم
بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن
نرم و ساده مث خاکای توی باغچه بودن
بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود
بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود
هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود
هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر ی دونست
کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست
بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد
مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد
بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد
بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی گفت
مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال
لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال
بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت
دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت
بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود
بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد
جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد
بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم
واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد
برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد
بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود
فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود
بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت
غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت
بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود
اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود
بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن
اونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن
بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود
روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود
بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم
کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم
بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود
اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود
بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود
حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود
بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم
آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم
بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد
کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم
 
مریم حیدر زاده


نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/10/18 توسط شهرام
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندتون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: شرشرشر!

آتیش میشن گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، لخت و عریون و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گفت
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شمائین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

احمد شاملو



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1388/10/13 توسط شهرام

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است

 (1 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2) آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3)
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4)
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد



نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/10/11 توسط شهرام

با بابام نشسته بودیم و داشتیم گفتمان می کردیم و صحبتمون رسید به جائیکه  

بابام گفت : تا 20 سالگی دنیارو رنگی میدیدم اما تک بعدی مثل یک تابلوی نقاشی به سبک اکسپرسیونیسم ازدواج که کردم دنیارو دو بعدی دیدم و رئالیسم شیوا که به دنیا امد 25 سالم بود که دنیا سه بعدی شد و سورئاليسم ، 40 سالم که شد تو و  شیدا هم به دنیا امده بودید که از اون به بعد دنیا به غیر از بعد حجم هم پیدا کرد و سبک اونو دادائيسم میدیدم و حالا که دارم به مرز 60 سالگی نزدیک میشم دنیا رو انگار ازیه فضای دور میبینم و كوبيسم !

من گفتم : بابا دیدتون خیلی جالبه و جالب تر اینکه دید شما در جوونی کلاسیک و بتدریج مدرن شده

بابام گفت : تو مو میبینی من پیچش مو

من گفتم : ولی بابا خیلی جالبه ها شما تو سن من که بودی یه بچه هم داشتی و دنیا براتون سه بعدی بود ، یعنی ازدواج و بچه دار شدن این ابعاد و نگرشو بهتون داده بود؟ آخه من دنیارو تک بعدی میبینم و کوبیسم به نظر شما این اختلاف نگرش در چیه؟

بابام گفت : صبر کن ببینم منظورت از اینکه من تو سن تو بودم و یه بچه هم داشتم چیه ؟

من گفتم : بابا باز من یه چیزی گفتم و نتیجه گیری کردین . جواب منو بدین اختلاف نگرشمون در چیه ؟

 بابام گفت : والا چی بگم  ، شاید شرایط حاکم  بر جامعه شاید اختلافی که همیشه بین یک نسل با نسل قبلش وجود داره یا شاید هم دیدگاه آدما که همیشه با هم مغایره هرچی باشه نمیشه که آدما نسبت به قضایا یه دید داشته باشند.

من گفتم : آهان ، آنچه جوان در آینه بیند پیر در خشت خام بیند . مگه نه بابا ؟

بابام گفت : پیر خودتی ، باباته و بابابزرگت پاشو جمع کن این بحثای فلسفیتو 

بلند شدمو دستمو گذاشتم روی سینه ام و گفتم : خیلی کرتیم  بابا ، خیلی با حالی ، میخوامت با تمام خصوصیاتت  !

پ . ن : منو بابام قبلا یه گفتمان داشتیم که در ادامه مطلب درج کردم


ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1388/10/08 توسط شهرام

دیروز ایستگاه بهشتی از مترو پیدا شدم و به منظور رسیدن به میدان فاطمی – گلها قصد سوار شدن به تاکسی رو داشتم که تاکسی سمند زرد رنگی جلوی پام توقف کرد . هنوز به درستی توی تاکسی جا نگرفته بودم که راننده با لحن بسیار گرم و گیرا و صمیمانه ائی سلام و احوالپرسی و شروع به خوش وبش کرد . به قدری کلامش نافذ ودلنشین بود که به آدم احساس آرامش میداد و حس میکرد در چه فضای خوب و مثبتی قرار گرفته چهره اش کمی شبیه فردوس کاویانی بود و تقریبا همون ژانری رو داشت که فردوس در فیلماش ایفا میکنه . به زبان انگلیسی هم تسلط خوبی داشت و فهمیدم دستی هم در وبلاگ نویسی  داره . با تمامی مسافراش با گرمی ، حرارت و صمیمی صحبت  میکرد و تمامی تلاشش رو برای راضی بودن مسافرینش بکار می بست به جهت کرایه هم ابدا مشکلی نداشت یعنی سعی میکرد مسافرش از این نظر هم راضی باشه. کرایشو حتی کمتر از آنچه انتظار میرفت میگرفت . من به قدری تحت تاثیر قرار گرفتم  که گفتم : جناب رسانه ها حتما باید با شما مصاحبه انجام بدن در جواب گفت : تا چه رسانه ای باشه؟ گفتم : هرچی . ولی تازه متوجه آلبومی شدم که دست یکی از مسافران بود که حاوی بریده جرایدی بود که با این راننده فی الواقع نمونه و مردمی  مصاحبه انجام داده بودند . لحظاتی که در این مرکب با امواج مثبتش قرار داشتم ، لحظات خوب و به یادماندی بود . و این هم آدرس وبلاگش که دیدن آن خالی از لطف نیست   

مهربان ترین راننده تاکسی تهران http://www.taxiran.blogfa.com/

پ . ن : چقدر آدما متفاوتن همین چند وقت پیش بود که نزدیک بود جونمونو از دست بدم چون سوار یه ماشین شدم  که مثلا منو میخواست برسونه کرج   

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1388/10/02 توسط شهرام

انگشتانمو رها گذاشتم تا آزادانه به حرکت درآیند تا شاید منو از احساس پوچی که باز به سراغم آمده برهانند و حس کنم هنوز هستم و انگشتانم بسان سربازان ژنده پوش و بدون پوتین اما فاتح ، قله های واژگان هستی را فتح کنند و احساس خوشایند بودن را به من القاء . بگذار حداقل در فضای مجازی آزاد باشم اگر چه رهائی در این فضا نیز به مزاق کسانی خوش نمی آید .

می توانم فکر کنم   و تفکراتم را هر چند در تضاد و تناقض اما آزاد ، بی پرده و فارغ از قید وبند رعایت قوائد دستوری و غلط های املائی نگارش کنم و پا را از چارچوبها بیرون بگذارم و از مدار باید ها و نبایدها خارج شوم . می خواهم صرف نظر از خوب بودن ، فقط نوشتن را تجربه کنم و یا به قول خودم نوشتن درمانی کنم  و وقتی  رژه کلمات نگاشته شده ام را نظاره می کنم به آرامشی نسبی برسم .

چه فرقی میکنه چی نوشتم چه فرقی میکنه کسی که متون منو می خونه چه قضاوتی میکنه . ژرف وعمیقه یا سطحی و پیش پا آفتاده ، بی سروتهه یا جذاب و پر کشش . مهم حس خوبیه که پیدا میکنم ، حسی مثل حس بعداز تهوع از یک دل سنگینیه مزمن!

حالم بهتره ، حالم بهتره !!!

  



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1388/09/25 توسط شهرام

دیشب خواب دیدم داشتم می رفتم خونه  ، خیابونا شلوغ بود ، آتیش و دود همه جارو پر کرده بود مردم سراسیمه میدویدند یه نفر از بالای خونش با شلنگ روی مردم آب میریخت مردم دسته دسته بودن و شعار میدادند عده ای به طرف پائین و عده ای به طرف بالا میدویدند زن ها اشک می ریختند به زحمت از میان مردم عبور کردم تا به خلوطی خیابون رسیدم کمی جلوتر مردی رو دیدم که آرام خرمان غرب به شرق خیابون مارو طی میکرد چهره اش به نظرم آشنا امد کمی دقت کردم دیدم موسویه ، غریبانه داشت راه می رفت درست مثل یه آدم کاملا معمولی و درمانده نزدیک شدم

 گفتم : سلام مهندس

 گفت : علیک سلام

گفتم : مهندس شما ، اینجا ، کجا دارید میرید

گفت : دارم میرم خونه

گفتم : اگه افتخار بدید منزل ما نزدیکه تشریف بیارید در خدمتتون باشیم اونجا همه از دیدنتون خوشحال میشن

گفت : خیلی ممون ، متشکرم

حس کردم طرز گفتنش طوریکه بدش هم  نمیومد دعوتمو رد کنه برای همین با لبخند

 گفتم :  خانوم بجه ها منتظرند ؟

گفت : نه هسمرم خونه نیست ، من تنهام

دلم به حال تنهائی و غربتش سوخت احساس خاصی پیدا کرده بودم  کمی پائین تر مردم داشتن خودشنو میکشتن اما حالا این مرد مثل یه آدم بیکس و تنها با چهره ای حزن آلود و غمی در چشم داشت راه میرفت . تو کش و قوس اصرار بود که از خواب پریدم

تعبیر خودم : میر حسین موسوی بچه محل خودمونه و ما خبر نداشتیم

پ . ن : کسی تعبیر خواب بلد نیست

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1388/09/18 توسط شهرام
حسین پناهی :

من حسینم ... پناهیم .

خو
دمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو
،
یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...



نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/09/14 توسط شهرام

ق . ن : سریال مسافرانو فقط به خاطر سکانس آخرش ، جائی که بهرام گزارش خودشو برای زورک می نویسه خیلی دوست دارم به همین دلیل این پستو اینجوری نوشتم

از تیم تحقیقاتی زمین به ابر قدرت تمام کهکشان زورک بزرگ ، از دیگر اخلاق زمینی ها علاقه آنها به کسب مدرک می باشد برای همین آنها روی زمین انواع  و اقسام دانشگاه را تأسیس و در آن به کسب مدرک می پردازند ، در اولین مرحله آنها سعی میکنن خود را به یکی از دانشگاههای دولتی که هم ازاعتباربیشتری برخوردار است وهم هزینه کمتری دارد برسانند اما سدی مقابل آنها قرار دارد به نام کنکور که برای برداشتن آن به روش های مختلفی از جمله شرکت در کلاس های چگونگی تست زدن ، بالا بردن سرعت تست زدن و انتخاب تست صحیح بطوریکه خود تست بگوید من جواب صحیح هستم متوسل می شوند و چنانچه در این آزمون موفق نشوند امیدشان را از دست نداده و به سراغ گزینه دوم می روند که البته اعتبار اولی را ندارد و هزینه آن نیزبسیارسنگین تر است و اگر در اینجا نیز موفق نشوند سراغ گزینه های بعدی می روند که پیام نور و علمی کاربردی از جمله آنها می باشد . در اینجا هر چه ورود به دانشگاه راحت تر باشد در عوض مدرک اخذ شده از اعتبار کمتر برخوردار است اما چه می شود کرد که برای بعضی از زمینی ها مدرک از نان شب هم واجب تر است . به قول یک شاعر گمنام زمینی :

ما برای کسب مدرک آمدیم      نی برای درک مطلب آمدیم

خلاصه مدرک و مدرک گرائی در زمین از اهمیت خاصی برخوردار است و کاری ندارند شخص تخصص دارد یا نه ، زمینی ها اگر بخواهند در جائی استخدام شوند از آنها می پرسند مدرک چی داری ؟ و نمی پرسند تخصص چی داری ؟ شاید به همین دلیل باشد که آنها برای به دست آوردن تکه ای کاغذ که ثابت کند دارای مدرک لازم هستند به هر دری می زنند

فدای مدرک فوق دکترای شما . تماس فرت

پ . ن : از طرف اداره برای ادامه تحصیل بورسیه ی دانشگاه جامع علمی کاربردی (پودمانی) شدم و از بهمن یه بار دیگه میشم دانشجو 

 

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1388/09/10 توسط شهرام
 چند روز پیش یه cd به دستم رسید از همای خواننده با جسارتی که بیش از صداش اشعار و شهامتش منو تحت تاثیر قرار داد علی الخصوص شعر زیر

 این چه جهانی است؟! این چه بهشتی است؟!

این چه جهانی است كه نوشیدن می نا رواست!؟

 این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست!؟

آی رفیق این ره انصاف نیست ، این جفاست راست بگو

راست بگو راست فردوس برینت كجاست!؟

راستی آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو

راست بگو راست فردوس برینت كجاست!؟

بر همه گویند كه هشیار باش ، بر در فردوس نشیند كسی،

تا كه به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسد كه در راه عشق ، پیرو زرتشت بدی یا مسیح،

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست آنجا نیز، باز همین ماجراست؟!

راست بگو راست بگوراست فردوس برینت كجاست!؟

اینهمه تكرار مكن می همای ، كفر مگو شكوه مكن بر خدای

پای از این در كه نهادی برون، در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست،

وای به حالت همای، شكوه مكن بر خدای

وای به حالت، این سر سنگین تو از تن جداست

نه نه نه نه، توبه كنم باز ، حق باشماست





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1388/09/02 توسط شهرام
  

                  

              

ماه داره میخنده ، غزل خونه پرنده

رو شاخه ی اقاقی درامده جونه

یکی میاره کیکو ، میذاره روش چندتا شمع

با هم دیگه می خونیم تولدت مبارک

 مریم جان تولدت مبارک

                  



نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/08/29 توسط شهرام

درست دو هفته پیش بعداز کار اداری باید می رفتم کرج . با یکی از همکاران که مسیرش بود امدم اول اتوبان ساعت 6 بود و هوا تاریک شده بود هنوز چند لحظه نگذشته  بود که یه پژو که یه خانوم جلو نشسته بود دوتا آقا عقب جلو پام توقف کرد و  من به نیت رسیدن به کرج سوار شدم قبل از سوار شدن آقائی که کنار در بود پیاده شد و گفت : من قبل از کرج پیاده میشم و منو وسط نشوند چند کیلومتر جلوتر تیزی نوک یک جسم تیزو در دو طرف پهلوم حس کردم یکی از آقایون دستشو پشت سرم گذاشت به طرف پایین فشار داد و تهدید کرد اگه صدام دربیاد کارم تمومه راستش از ترس صدام درنیامد لحظات پر اضطرابی بود تا اون لحظه پی نبرده بودم انقدر به زندگی چسبیده ام و اونو دوست دارم و شاید تا اون لحظه فکر نمی کردم مرگ می تونه خیلی دردناک باشه (همانطور که آرمان تو پست قبلی نظر داده بود) شاید هم خدا می خواسته بهم بگه انقدر هم مرگو سرسری نگیرم . وقتی سرم پایین بود دنیای فکر و خیال توی ذهنم پرآکنده شده بود . فکر می کرد اگه مقاومتی کنم چاقوی اونا پهلومو میشکافه و خون از جای شکاف بیرون میزنه و من بر اثر از دست دادن خون دچار ضعف و بی حالی میشم و بدنم به مرورسرد وکرخت میشه و طولی نمیکشه که میمیرم و به مادرم فکر میکردم که اگه بلائی سرم بیاد از غصه دق میکنه . دلم به حال خودم و مادرم می سوخت .تو شش و بش این تفکرات بودم که یکی از اونا جیبامو خالی کرد 50هزار تومن پول خودم 250هزار تومن پولی که شیدا داده بود تا براش گوشی بخرم ، ساعتم ، گوشیم و دو تا کارت اعتباری که همرام بودو از جیبب و کیفم درآورند بعد یکی از اونا به راننده گفت برو جلو یه بانک چند لحظه بعد جلوی یه بانک بودیم که رمز کارتارو ازم پرسیدن و کارتای اعتباریمو تا جائیکه جا داشت خالی کردن و پس از چند دقیقه مرحمت فرمودند و با دادن هزارتومن پول و سیم کارتم منو از ماشین بیرون انداختن.

اما نکته قابل تعمق این بود که وقتی برای طرح شکایت به نیروی انتظامی رفتم ، گفتن : شکایت دردسر و دوندگی زیادی داره و باید بری دادسرا و مراحل قضائی رو طی کنی علاف میشی ، شما اولین قربانی و شاکی این پرونده نیستی به هر حال این باند پرونده ای اینجا داره و ما دنبالشون هستیم  بهتره که تا دستگیری آنها صبر کنی و برو خدا رو شکر کن که بلائی سرت نیاوردند ، عقل کردی که مقاومت نکردی . پیش خودم فکر کرد چرا باید دستگیری باند به این خطرناکی طول بکشه در حالیکه ... ! بی خیــال .

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1388/08/25 توسط شهرام

ديروز رفته بوديم بهشت زهرا . يادمه بچه كه بودم يه موقعا كه مي رفتيم بهشت زهرا بهمون ميگفتن روي سنگ قبرا رو نخونيد ، ميگفتيم : چرا ؟ ميگفتن : باعث ضعف حافظه ميشه ، فراموشي مياره و ما شايد با يك باور كودكانه از خوندن سنگ قبرا پرهيز مي كرديم تا مبادا دچار نسيان شويم .

ديروز اما باورها رو زير پا گذاشتم و روي سنگ قبرا رو داشتم مي خوندم كه توجه ام به يكي از قبرها جلب شد ، نوشته روي سنگ خيلي واضح نبود ولي آشنا به نظر ميامد ، نشستم و روي سنگ قبرو از خاك و خاشاك پاك كردم  ، نه ! خواب نبودم . تو خيال و رويا پردازي هم نبودم اندفعه سنگو با ظرف آبي كه داشتم شستم :

مرحوم شهرام شمس

طلوع ۱۳۶۰ غروب ۱۳۸۵

شربتي از لب لعلش نچشيدم و برفت          روي مه پيكر او سير نديدم و برفت

حس كردم اين منم كه اونجا خوابيدم ، مرگ رو خيلي نزديكتر از پيش به خودم ديدم و اين جمله در نظرم تجسم شد كه : مرگ تنها يك قدم جلوتر از آدم گام بر ميداره كافيه اون قدم آخرو بر نداره اونوقت آدم با برخورد به مرگ به اون ميپيونده 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/08/08 توسط شهرام
همراه با حافظ

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می كند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یك دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایكاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
كبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می كردند
كه من تا روی بام ابرها پرواز می كردم
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میكردم

كه كاخ صد ستون كبریا لرزد
مگر یك شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یك فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
كه مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می كردند

چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یكدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یكدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تیز می كردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از مهر آكنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما كوتاه می كردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخكامی های بی هنگام بس میكرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میكرد
نمی گویم به هر كس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تكان میداد
دام میخواست عشقم را نمی كشتند
صفای آرزویم را كه چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی كردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یك بار دگر او را كنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یك بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میكرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می كرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میكرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاك میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میكرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میكرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میكردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میكرد
مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر این كهكشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1388/08/03 توسط شهرام
درباره وبلاگ

دلم می خواست دنیارو مثل خوابهای دوران کودکیم رنگ آمیزی کنم
shahram_shams@yahoo.com
<