تبليغاتX
کتیبه

ق . ن : یه مصرع از شعرو خذف کردم در ضمن شاعرش هم ناشناسه

نسل ما نسل تو خیابون رام و تو خونه یاغی

تو روز کارمند شریف دولت و شب ساقی  

نسل آشنایی تو اینترنت و ازدواج عاشقانه

نسل طلاق توافقی و مهریه ی ماهیانه  

نسل فروشگاه رفاه و قسط و اجاره نشینی

نسل ال.سی.دی ال.جی و پز دادن با مبلای چینی  

نسل مساعده واسه یه تور مزخرف کیش

لیزینگ پراید و تهِ تهِش دویست و شیش  

نسل شیر یارانه ای و تاریخ مصرفِ ماست

نسل دلخوش به دانلود هفتگی لاست  

نسل جومونگ و پریزن بِرِک و بیست و چهار

نسل دی.وی.دی پرده ای و تماشای شبونه ی اسکار  

نسل سرگردون بین جنیفر لوپز و گاندی

یه شب استنلی کوبریک و شب دیگه فیلم هندی  

نسل مارکای بنجل پاتن جامه و سالیان

نسل حسرتِ یه دست کت شلوار هاکوپیان  

نسل از تولد تا دم مرگ تو شیش و بش

نسل تحویل سال با برنامه های طپش  

نسل مهمونی مختلط و رقص نور و لرزش باسن

تو جمع عاشق «شاهین نجفی» و تو خلوت «ساسی مانکن»  

نسل فیس بوک و فیلترشکن و اینترنت زغالی

تلویزیون بی خاصیت و بانک و جوایز خیالی  

نسل خوشه بندی و صندوق مهر و سهام عدالت

نسل داغون از هفته های بی سر و ته کسالت   

نسل تعریف از فیلمای ندیده و کتابای نخونده

نسلی که مث خر تو گِلِ مدرنیته مونده  

نسلی که توی روزمرگی داره دست و پا می زنه

نسلی که نسل تو، نسل ما، نسل منه

+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1390/11/09 و ساعت 8:28 |
به کدام وسوسه وا دادی؟
مسیحِ من!
که چشمان تو
-لب به جام نبرده- مستند
و هژمونیِ مژگانت بر شب سیطره دارد
یک شب بیا و
یهودا باش
تو توطئه بچینی
من مصلوبِ تو باشم!
-----------------------------------------------
چشم هایت........
میروم کلمه اختراع کنم!!!

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/08/17 و ساعت 15:4 |

برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، ۳۵۰ فرانک می‌گیرم.

 یک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را کنار بگذاریم، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی جنسی.

 یازده دقیقه ......!!!

  دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد.

 به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز 24 ساعته ، مردم ازدواج می‌کنند،‌ خانواده تشکیل می‌دهند، گریه‌ی بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها ... ، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی ‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست

 همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم ‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزشی، پورنوگرافی و قدرت را می‌گرداند.

 انگار یک جای تمدن ما ایراد اساسی دارد

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/08/06 و ساعت 10:16 |
وقتی یه جایی داشته باشی و مدتی سر بهش نزنی خب مسلماْ هیچکس دیگه ای هم بهش سر نمیزنه این میشه که اونجا میشه متروکه!  درست مثل دلامون
+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/07/15 و ساعت 11:55 |

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.

 اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان

افلاطون

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/04/07 و ساعت 17:2 |
بی تو دنیا بر سرم آوار شد

بین ما هر پنجره دیوار شد

درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

آشنایی های خوش آغاز ما

 ابتدا نفرت سپس انکار شد

 آن که اول نوش دارو می نمود

بر لب ما زهر نیش مار شد

عیب از ما بود از یاران نبود

تا که یاری یار شد بیزار شد 

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/03/20 و ساعت 8:44 |

 

بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار، چه ساده دل بود ابراهیم...  


+ نوشته شده توسط Shahram در چهارشنبه 1390/03/11 و ساعت 12:1 |

چه اندوه بار است ؛
بزرگ میشویم
که بمیریم
.
چه اندوه بار است
عمری
در مسافرخانه ای سر راهی زیستن
که مسافرش از ساس کمتر است
و از دوش زنگ زده اش
سم فرو میریزد

از خود گذشته اند ریشه ها
تنهایی را تاب می آورند
برای رسیدن میوه ای که نه می بینند و نه می شناسند
از جان گذشته اند شهیدان

برای روشنایی کوچکی می میرند
که به خیالشان می رسد ،

چه اندوه بار است در اشیانه ی ققنوسی زیستن
که پری ندارد.

استخوانم را آرد کن 
و نانش را ببخش
به پرنده ای
 
که دقیقه ای از عمرش باقی مانده است ،
دهانم را از چهره ی زردم بازکن
و به آنانی ده
که دلی برای سخن گفتن دارند و دهانی ندارند
.
مصیبت بار است
 
آرزوی آن که بزرگ شویم
و بمیریم
.
روزی دیگر آغاز می شود
و میشنوم در میدان ها پرچم ها را تکان می دهند ،

دشوار است
زیستن

درمسافر خانه ای که دری ندارد
و بوی سوختن
از ملافه و تختش برخاسته است .

به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من !
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود .

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/02/30 و ساعت 8:13 |

ق . ن : امروز بعد از مدتها آمد اینجا دلم خیلی تنگ شده بود این دلتنگی وقتی بیشتر شد که کامنتامو دیدم . یکدفعه حال و هوای کودکی امد تو سرم دلیلش هم گوش دادن به آهنگ جدید محسن چاوشیه "بچه بودم بادبادک های رنگی، دلخوشی هر روز و هر شبم بود، خبر نداشتم از دل ادماچه بی بهونه خنده رو لبم بود" ...
یاد افتاد به یکی از اولین کتاب داستان هایی که تو دوران کودکی خوندم برای همین اونو اینجا آوردم تا شاید برای شما هم تداعی اون دوران خوب باشه.
 

یکی از بعد از ظهر‌های آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه‌اش را کنار دریاچه ساخته بود.

اون پیش خودش فکر می‌کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم‌ها خوابیده ام. او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند.

کم‌کم تخم‌ها شروع به حرکت کردند و با نوک‌های قشنگ کوچکشان پوسته‌ی تخم شان را شکستند. آنها یکی‌یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی‌توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه‌ها روی پا‌هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرهایشان خشک شد.

خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت: اوه نه هنوز یکی از تخم‌ها اینجاست.

اردک پیری کنار خانم اردک آمد. به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی‌توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی؟ من پیشنهاد می‌کنم که او را ول کنی. سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند. بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه‌ی بوقلمون نیست. اما جوجه‌ی بزرگ و زشتی بود.

 روز بعد مادر جوجه‌هایش را به کنار دریاچه برد. جوجه‌ها یکی یکی داخل آب پریدند. بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.

سپس مادر جوجه‌هایش را به حیاط طویله برد.سرش در برابر اردک پیر به نشانه‌ی احترام خم کرد و گفت: نوار بین پاهای این جوجه نشان می‌دهد که یک جوجه بوقلمون نیست.

 بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می‌رفت سرش را بالا آورد و گفت: تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده‌ام.

این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود. حیوانات با او رفتار دوستانه‌ای نداشتند چون او خیلی زشت بود.

جوجه اردک‌های دیگر با او بازی نمی‌کردند و او را اذیت می‌کردند. مرغها به او نوک می‌زدند و همه حیوانات به او می‌خندیدند.

جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود. و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می‌شد. هرچند که مادرش سعی می‌کرد به او دلداری بدهد.

احساس می‌کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می‌کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد.

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می‌توانست دوید. به زودی به جنگل رسید. هر چه جلوتر می‌رفت پیدا کردن راه سخت‌تر می‌شد. اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می‌کردند. جوجه اردک پشت درختی پنهان شد. احساس می‌کرد که خیلی تنها و خسته است.

صبح هنگامی که تعدادی از اردکها پرواز می‌کردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند. از او پرسیدند: تو کی هستی؟

جوجه اردک زشت گفت: من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده‌اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردک‌های وحشی که با اردک‌های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد.

 آنها گفتند: یک اردک؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده‌ایم. اما مهم نیست. تو می‌توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد.

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می‌توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بی‌رحم مزرعه دور باشد.

هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ‌های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند. همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می‌گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند.

سلام، دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می‌کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائی که غاز‌های جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می‌کنند.

جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله‌ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد.

اسلحه‌ها شروع به شلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزار‌ها به طرف جوجه اردک آمد سگ لحظه‌ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد.

 جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس‌نفس می‌زد گفت: خدایا متشکرم. من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی‌خواهد. او تمام روز در میان نیزار ماند.بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک‌ها قطع شد. او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند.

همانطور که او در تاریکی راه می‌رفت باد شدیدی می‌وزید.ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید. نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می‌شد. جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم.بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه‌ای شب را گذراند.

زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می‌کرد. صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید: این دیگه چیه؟ از کجا آمده؟

اردک آنجا ماند. اما جوجه بیچاره در گوشه‌ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد. به مرغ گفت من می‌خواهم به دنیای وحشی بروم.

مرغ به او گفت: تو دیوانه هستی. اما من نمی‌توانم تو را اینجا نگه دارم.

جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد. و در زیر نور خورشید شناور شد.

 روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید. او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود. او پیش خودش فکر کرد، کاش می‌توانستم با آنها دوست شوم. این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می‌کردند

باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد.

 جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند. یک روز صبح پاهایش یخ زد

کشاورزی که از آنجا عبور می‌کرد او را نجات داد. او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد. اما بعد بچه‌های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه‌ای باز شد او بیرون پرید.

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد. او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد.

او سه پرنده سفید زیبا را روی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می‌کردند. آنها قو بودند ولی او این را نمی‌دانست.

او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قو‌ها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد. در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید.

دو بچه کوچک به سمت باغ می‌دویدند فریاد زدند، نگاه کن یکی دیگه. این یکی از بقیه زیباتر است.

آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود. قلب او پر از عشق به قو‌های دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است و قبلاً که یک جوجه زشت بود فکر نمی‌کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/02/23 و ساعت 12:3 |

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

خورخه لوییس بورخس 



+ نوشته شده توسط Shahram در پنجشنبه 1389/11/07 و ساعت 11:14 |
یلدا مبارک

دیشب تو خونه ی ما به قول مادرم من نقش پدر بزرگ رو ایفا کردم و برای همه با توسل به جناب حافظ فالی گرفتم  وقتی نوبت به خودم رسید این شعر امد :

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

+ نوشته شده توسط Shahram در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 9:29 |
ق . ن : این رفتن و امدن ما هم حکایتی شده . چه میشه کرد دیگه مشغله زیاد شده و انگیزه کم به هر حال دلم خیلی تنگ شده بود این بود که امدم تا یه سری به دوستان خوبم تو دنیای مجازی بزنم و حالی ازشون بپرسم . . .

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابر سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمیبره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پا شوره بیرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست .... .

+ نوشته شده توسط Shahram در دوشنبه 1389/09/22 و ساعت 10:36 |
ق . ن : برگشتم هرچند بی حوصله هرچند دل زده و هرجند وب زده ـ در نهایت بی انگیزگی ـ فقط به بهانه روزهای خوش کودکی و مدرسه

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن


"محمد علی حریری جهرمی

+ نوشته شده توسط Shahram در دوشنبه 1389/07/05 و ساعت 18:43 |

دل رویا گرفته چه کابوسی مگه نه ؟
نه خورجینی نه اسبی نه فانوسی مگه نه ؟
نه گلدسته نه محراب نه ناقوسی مگه نه ؟
بر این تخت شکنجه نه طاووسی مگه نه ؟
در این خواب بد بد من و تو خوب خوبیم
من و تو شرق و غربیم شمالیم و جنوبیم
چه تصویر غریبی همه بی سر مگه نه ؟
یکی شده با زمین بال کفتر مگه نه ؟
گل قالی سر دار پلاسیده مگه نه ؟
سر چل گیس قصه تراشیده مگه نه ؟
نترس از این سیاهی تو شبتابی مگه نه ؟
نترس از مرگ دریا خود آبی مگه نه ؟
هنوز دست تو تنها خود سازه مگه نه ؟
با تو جمعه ی دلگیر چه دلبازه مگه نه ؟
صدای تو بی پایان سرآغازه مگه نه ؟
خواب این شرم شرقی چقد نازه مگه نه ؟

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1389/06/02 و ساعت 15:43 |

ق .ن : این سومین باریه که خوابم رو پست میزنم بنابراین تصمیم گرفتم عنوان اینگونه پستامو بذارم خوابهای من و اما خواب دیشب :

دیشب خواب دیدم به یه مهمونی دعودت شدم برای همین با خوشحالی مهیایه این مهمونی شدم . سر وصورتی صفا دادم ریش و سیبیلمو 6 تیغه کردم بهترین لباسمو پوشیدم موهامو سشوار کشیدم و ژل و ادکلن زدم و کفشامو هم برق انداختم سر راه یه دست گل قشنگ تهیه کردم و رفتم به آدرس مهمونی اما هرچی به آدرس نزدیکتر شدم ترس و اظطراب بیشتری بهم دست میداد تا بالاخره به مقصد رسیدم اما پاهام دیگه یاری نمیکرد چند دقیقه ای جلو در ایستادم تا سایر مهمونایی که وارد اونجا میشدند رو زیر نظر بگیرم . آدمایی که وارد مهمونی میشدند شبیه من بودند و نبودند حس غربت کردم و اینکه من به اینجا تعلق ندارم ، دو دل بودم برم تو یا نه . با دسته گل توی دستم بازی میکردم دلم می خواست میزبان بیاد دم درو منو ببینه و با خودش ببره تو ولی اون بیشتر از این حرف ها گرفتار بود. مونده بودم مستأصل و این پا اون پا میکردم . چند دقیقه دیگه باز به همین منوال گذشت و در نهایت تصمیم گرفتم برگردم . دسته گل رو بردم دم در و روی سکویی که جلو در تعبیه شده بود قرار دادم و برگشتم  هر چند قدم که می رفتم به عقب برمیگشتم و به خونه میزبانم نگاه میکردم تا دیگه از دیدم محو شده و در هاله ای از بخار و مه فرو رفت ...

 

+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1389/05/17 و ساعت 15:40 |

با یک شکلات شروع شد  ...
من یه شکلات گذاشتم توی دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دستم .
من بچه بودم او نم بچه بود
سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد
دید که منو میشناسه . خندیدم .
گفت : دوستیم ؟
گفتم : دوست دوست
گفت :تا کجا ؟
گفتم : دوستی که تا نداره
گفت : تا مرگ !! خندیدم و
گفتم : من که گفتم تا ندارد !
گفت : باشه تا پس از مرگ !
گفتم : نه نه نه نه تـــا نداره.
گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن . یعنی زندگی پس از مرگ.
بازم با هم دوستیم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم .
خندیدم ...
گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار .
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی ذارم .
نگام کرد .
نگاش کردم .
باور نمی کرد . می دونستم
اون می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشه .
دوستی بدون تا رو نمی فهمید ... .
گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم .
گفتم : باشه . توبذار
گفت : شکلات .
هر بار که همدیگر را می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه ؟؟
گفتم : باشه .
هر بار یک شکلات میذاشتم تو دستش او هم یک شکلات تو دست من .
باز همدیگر رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند می مکیدم
می گفت : شکمو !! تو دوست شکموی منی .
و شکلاتش را می ذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ .
می گفتم : بخورش !!
می گفت : تموم می شه . می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود .
هیچ کدومش رو نمی خورد . من همه اش رو خورده بودم .
گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما
اون وقت چیکار می کنی ؟؟
گفت : مواظبشون هستم .
می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنم و می گفتم نه نه نه تا نداره

دوستی که تا نداره

یک سال . دو سال . چار سال . هفت سال . ده سال . بیست سالش شده  اون بزرگ شده . منم بزرگ شدم 
من همه شکلاتام رو خوردم .ا اون همه شکلات هاش رو نگه داشته .
اون امده امشب تا خدا حافظی کنه .
می خواد بره . بره اون دور دورا
می گه میرم اما زود بر می گردم.
من که میدونم می ره و بر نمی گرد.
یادش رفت شکلات به من بدهد .
من که یادم نرفته . یک شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم : این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش . اینم اخرین شکلات برای صندوق کو چیکت ، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتاش .
هر دوتا رو خورد .
خندیدم
می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
مثل همیشه .
خوب شد همه شکلاتامو خوردم . اما اون هیچ کدومش رو نخورده .
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه ؟؟

+ نوشته شده توسط Shahram در چهارشنبه 1389/05/13 و ساعت 9:44 |
سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن 

بس کن این شب ناله ها را  ازچه  خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پنیان بنهادی و باب کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود

آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی

با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود

آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باد نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی

روز و شب با یار یک دل می نشستی روبه روی

حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  

   یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

  هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

   اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست


گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی

  بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز                          

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

شاعر ناشناس

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1389/05/12 و ساعت 17:16 |

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
 بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او كه به لطف و صفای خویش
گویی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما كه جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیكر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی كه در دل ما شعله میكشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 دیگر به ما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

+ نوشته شده توسط Shahram در پنجشنبه 1389/05/07 و ساعت 8:56 |

چهار شنبه 30تیر 89 جاده هراز و انتهایی که به دریا میرسه ، ساعت 2 بعدازظهر رطوبت و گرمای هوا کلافه کننده است ولی یه ذوق کودکانه این معضل رو تحمل پذیر میکنه و شوق دیدن امواج کف آلود دریا که به سینه برخورد میکنه شعف وصف ناپذیری رو به وجود میاره . دلم میخواد هرچی ترانه و شعر راجع به دریا سروده شده و ساخته شده و من بلدم زمزمه کنم .

پنجشنبه 31تیر 89 جنگل نور ، فضای سبز زیبا و چشم نوازیه درختان جنگل قد کشیدن و سراشون به هم چسبوندن . تا چشم کار میکنه درخت میبینی و سبزی انگار تونلی سبز پیش روته . هوا قابل تحمله اما کودک درونم دریا رو بیشتر دوست داره دلش میخواد باز بهونه بگیره و خودشو بندازه تو دل امواج ،یه حس غریب میگه : آب دریا غصه هارو میشوره و با خودش میبره .

جمعه 1 مرداد 89 پیچهای جاده منو و کودکم رو هل میدن و سرازیر میکنن به سمت هیاهوی بسیار برای هیچ ، دلم خیلی میگیره کودک درونم بیشتر از من دلش گرفته حال زیاد خوبی ندارم کنار جاده توقف میکنم از بالای جاده به پایین نگاه میکنم ، جاده مثل مار به خودش پیچیده و ماشین هارو رو به جلو هدایت میکنه . هوا داره تاریک میشه باید ادامه داد و به سمت تکاپو حرکت کرد دیگه نباید به بهونه های این طفل گوش بدم ، شهر داره صدام میزنه دیگه صدای کودکم رو نمیشنوم سوار ماشین میشم و به سمت شهر ادامه مسیر میدم.

شنبه 2 مرداد 89 با شوق پشت میزم میشینم و دکمه پاور دستگاه رو فشار میدم ، کامپیوتر روشن میشه و با خوشحالی وارد دنیای مجازی میشم از آدرس منو ، بلاگفا را رو انتخاب میکنم حرفa  رو تایپ میکنم پسوردم رو وارد میکنم ، 5 تا کامنت دارم وقتی میخوام اونا رو بخونم  با تجعب میبنم بلاگفا پیغامای عجیب و غریبی میده و موفق نمیشم کامنتامو بخونم به وبلاگ دوستانم سر میزنم مطالبشونو میخونم میخوام نظر بذارم میبینم اینجا هم موفق به گذاشتن کامنت نمیشم لعنتی میفرستمو صفحه بلاگفا رو میبندم و با کودک درونم میشینیم و با عکسای شمال حال میکنیم .

+ نوشته شده توسط Shahram در شنبه 1389/05/02 و ساعت 16:37 |

کودک درونم این روزا خیلی بهانه گیر شده این شد که قصد کردم دستش رو بگیرم و بریم دریا ، فردا من کودک درونم رو به امواج دریا میسپارم تا دور از هیاهوی شهر این کودک بهانه گیر با تلاطم امواج دریا آروم بگیره

پ . ن : دیگران هوس دریا کردند و ما رفتیم ...

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1389/04/29 و ساعت 16:56 |