به گوش و پرده پاره شاعري كه كم نشست و ايستاده با دهان باز و نعره در فشنگ شعر عاصي وتصور ترانه

لاي پاي خايه ،جاي پوتين و سيل سيلي روي ريش و ريشه و جوانه هاي خون روي لب ،خراش زير چانه

نگفتمت نرو گلايل اين زمين به قدر يك كفن كفاف ريشه نمي دهد

نگفتمت كه جزبوي چرك چاك سينه هاي خالي از قلب در فضا نمي دمد

نگفتمت كه اين جماعت جِريده با خط و رد وحشي نگاهت غريبه اند

نگفتمت كه جاي بوسه، آلتي كريه ،بر دهان سرخ آتشت مي نهند

نگفتمت نرو نگفتمت نرو نرو نگفتمت نگفتمت

نگفتمت نرو نگفتمت نرو نرو نگفتمت نرو نگفتمت

نگفتمت هرانچه گفتي و نوشته ايم كشك بود

نگفتمت نرو كه رفتنت نتيجتا اشك بود

نگفتمت تو هم بگور جد خلق گشنه بخند

نگفتمت كه حال كن طبيعتن ميان اين همه جسد بگند

كه خر شو كه كر شو كه كور شو دهان را ببند دهان را ببند

اينچنين هوا پس است و هركه سوي خويش داره

دم نزن سكوت كن كه گفتن تو نيش داره

نگفتمت بشين كنار من كنار گود ،بوس هست،بورس هست

شب زفاف جمعي و وحوش سياسي و جاسوس ان

اَن تولك تولك مبارز مدافع حقوق حشرهس فقط اعتماد كن بمان

نگفتمت نرو بمان كنار هم بشين به حال هم بغض مي كنيم

نگفتمت چگونه در ميانه ول معطليم

ببين چگونه در زير آب زار مي زنيم

نگفتمت هرانچه گفتي و نوشته ايم كشك بود

نگفتمت نرو كه رفتنت نتيجتا اشك بود

نگفتمت تو هم بگور جد خلق گشنه بخند

نگفتمت كه حال كن طبيعتن ميان اين همه جسد بگند

ولي تو خر نمي شوي ولي تو كر نمي شوي

تو نبض و حلق خلق هر ترانه اي كه بر باد بر دار مي شود

+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1391/06/26 و ساعت 12:25 |

وقتی دلت شکست
تنهاو بی هدف

شب پرسه میزنی

از هر کدوم طرف
روزای خوبتو انکار میکنی

این واقعیتو تکرار میکنی
اطرافیانتو

از دست میدیو
افسرده میشیو

از دست میریو

دور خودت همش

دیوار میکشی
افسوس می خوری

سیگار میکشی
تن خسته ای ولی

خوابت نمیبره
این حس لعنتی
از مرگ بدتر
دل می کنی ازین
دل میبری ازون
یک اتفاق تلخ

افتاده بینتون
میبری از همه

از هر کسی که هست
این حالو روزته
وقتی دلت شکست

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/12/16 و ساعت 14:47 |
بارالها ! شما یه روزهایی حوصله داری ؛ حماسه می آفرینی ,
 
فور اگزمپل یه سری رو آفریدی توی امریکا, سواحل کالیفرنیای جنوبی ؛
 
در خانواده ای به غایت مرفه ؛ قد 2 متر ؛ چشا آبی ؛ پوست برنزه ؛
 
هیکل ردیف ؛ تفریحش سرفینگه ؛ پیانو و گیتار و ویالونم میزنه ؛
 
5 تا زبان حرف میزنه ! کلاً بزرگترین هیجان زندگیش سورپرایز پارتی هایی بوده که براش گرفتن ...
 
و در آرامش مطلق هپیلی اور افتر میشه و ...بلاه بلاه بلاه
بعد ! 

یه روز دیگه حوصله نداشتی ... همینجور با گِل اضافیا , یه قبیله آدم بیچاره ساختی ,
 
ریختی تو یه کشوری , وسط خاور میانه ... این وضع اینترنتشونه !
 
اون وضع تفریحشونه ... وسط یه جنگ به دنیا اومدن ...
 
در حین جنگ داخلی بزرگ شدن ... ایشالا دوباره جنگ میشه ,
 
تو جنگ دومیه حتماً میمیرن ...
 
حوصله نداری نساز پدر جان , نساز ... !!
+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1390/12/07 و ساعت 9:5 |
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
 
+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/11/25 و ساعت 9:31 |

این جهان که همش مضحکه و تکراره

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

(حسین پناهی)


+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1390/11/16 و ساعت 15:50 |

ق . ن : یه مصرع از شعرو خذف کردم در ضمن شاعرش هم ناشناسه

نسل ما نسل تو خیابون رام و تو خونه یاغی

تو روز کارمند شریف دولت و شب ساقی  

نسل آشنایی تو اینترنت و ازدواج عاشقانه

نسل طلاق توافقی و مهریه ی ماهیانه  

نسل فروشگاه رفاه و قسط و اجاره نشینی

نسل ال.سی.دی ال.جی و پز دادن با مبلای چینی  

نسل مساعده واسه یه تور مزخرف کیش

لیزینگ پراید و تهِ تهِش دویست و شیش  

نسل شیر یارانه ای و تاریخ مصرفِ ماست

نسل دلخوش به دانلود هفتگی لاست  

نسل جومونگ و پریزن بِرِک و بیست و چهار

نسل دی.وی.دی پرده ای و تماشای شبونه ی اسکار  

نسل سرگردون بین جنیفر لوپز و گاندی

یه شب استنلی کوبریک و شب دیگه فیلم هندی  

نسل مارکای بنجل پاتن جامه و سالیان

نسل حسرتِ یه دست کت شلوار هاکوپیان  

نسل از تولد تا دم مرگ تو شیش و بش

نسل تحویل سال با برنامه های طپش  

نسل مهمونی مختلط و رقص نور و لرزش باسن

تو جمع عاشق «شاهین نجفی» و تو خلوت «ساسی مانکن»  

نسل فیس بوک و فیلترشکن و اینترنت زغالی

تلویزیون بی خاصیت و بانک و جوایز خیالی  

نسل خوشه بندی و صندوق مهر و سهام عدالت

نسل داغون از هفته های بی سر و ته کسالت   

نسل تعریف از فیلمای ندیده و کتابای نخونده

نسلی که مث خر تو گِلِ مدرنیته مونده  

نسلی که توی روزمرگی داره دست و پا می زنه

نسلی که نسل تو، نسل ما، نسل منه

+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1390/11/09 و ساعت 8:28 |
به کدام وسوسه وا دادی؟
مسیحِ من!
که چشمان تو
-لب به جام نبرده- مستند
و هژمونیِ مژگانت بر شب سیطره دارد
یک شب بیا و
یهودا باش
تو توطئه بچینی
من مصلوبِ تو باشم!
-----------------------------------------------
چشم هایت........
میروم کلمه اختراع کنم!!!

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/08/17 و ساعت 15:4 |

برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، ۳۵۰ فرانک می‌گیرم.

 یک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را کنار بگذاریم، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی جنسی.

 یازده دقیقه ......!!!

  دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد.

 به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز 24 ساعته ، مردم ازدواج می‌کنند،‌ خانواده تشکیل می‌دهند، گریه‌ی بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها ... ، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی ‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست

 همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم ‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزشی، پورنوگرافی و قدرت را می‌گرداند.

 انگار یک جای تمدن ما ایراد اساسی دارد

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/08/06 و ساعت 10:16 |
وقتی یه جایی داشته باشی و مدتی سر بهش نزنی خب مسلماْ هیچکس دیگه ای هم بهش سر نمیزنه این میشه که اونجا میشه متروکه!  درست مثل دلامون
+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/07/15 و ساعت 11:55 |

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.

 اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان

افلاطون

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1390/04/07 و ساعت 17:2 |
بی تو دنیا بر سرم آوار شد

بین ما هر پنجره دیوار شد

درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

آشنایی های خوش آغاز ما

 ابتدا نفرت سپس انکار شد

 آن که اول نوش دارو می نمود

بر لب ما زهر نیش مار شد

عیب از ما بود از یاران نبود

تا که یاری یار شد بیزار شد 

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/03/20 و ساعت 8:44 |

 

بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار، چه ساده دل بود ابراهیم...  


+ نوشته شده توسط Shahram در چهارشنبه 1390/03/11 و ساعت 12:1 |

چه اندوه بار است ؛
بزرگ میشویم
که بمیریم
.
چه اندوه بار است
عمری
در مسافرخانه ای سر راهی زیستن
که مسافرش از ساس کمتر است
و از دوش زنگ زده اش
سم فرو میریزد

از خود گذشته اند ریشه ها
تنهایی را تاب می آورند
برای رسیدن میوه ای که نه می بینند و نه می شناسند
از جان گذشته اند شهیدان

برای روشنایی کوچکی می میرند
که به خیالشان می رسد ،

چه اندوه بار است در اشیانه ی ققنوسی زیستن
که پری ندارد.

استخوانم را آرد کن 
و نانش را ببخش
به پرنده ای
 
که دقیقه ای از عمرش باقی مانده است ،
دهانم را از چهره ی زردم بازکن
و به آنانی ده
که دلی برای سخن گفتن دارند و دهانی ندارند
.
مصیبت بار است
 
آرزوی آن که بزرگ شویم
و بمیریم
.
روزی دیگر آغاز می شود
و میشنوم در میدان ها پرچم ها را تکان می دهند ،

دشوار است
زیستن

درمسافر خانه ای که دری ندارد
و بوی سوختن
از ملافه و تختش برخاسته است .

به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من !
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود .

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/02/30 و ساعت 8:13 |

ق . ن : امروز بعد از مدتها آمد اینجا دلم خیلی تنگ شده بود این دلتنگی وقتی بیشتر شد که کامنتامو دیدم . یکدفعه حال و هوای کودکی امد تو سرم دلیلش هم گوش دادن به آهنگ جدید محسن چاوشیه "بچه بودم بادبادک های رنگی، دلخوشی هر روز و هر شبم بود، خبر نداشتم از دل ادماچه بی بهونه خنده رو لبم بود" ...
یاد افتاد به یکی از اولین کتاب داستان هایی که تو دوران کودکی خوندم برای همین اونو اینجا آوردم تا شاید برای شما هم تداعی اون دوران خوب باشه.
 

یکی از بعد از ظهر‌های آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه‌اش را کنار دریاچه ساخته بود.

اون پیش خودش فکر می‌کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم‌ها خوابیده ام. او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند.

کم‌کم تخم‌ها شروع به حرکت کردند و با نوک‌های قشنگ کوچکشان پوسته‌ی تخم شان را شکستند. آنها یکی‌یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی‌توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه‌ها روی پا‌هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرهایشان خشک شد.

خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت: اوه نه هنوز یکی از تخم‌ها اینجاست.

اردک پیری کنار خانم اردک آمد. به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی‌توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی؟ من پیشنهاد می‌کنم که او را ول کنی. سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند. بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه‌ی بوقلمون نیست. اما جوجه‌ی بزرگ و زشتی بود.

 روز بعد مادر جوجه‌هایش را به کنار دریاچه برد. جوجه‌ها یکی یکی داخل آب پریدند. بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.

سپس مادر جوجه‌هایش را به حیاط طویله برد.سرش در برابر اردک پیر به نشانه‌ی احترام خم کرد و گفت: نوار بین پاهای این جوجه نشان می‌دهد که یک جوجه بوقلمون نیست.

 بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می‌رفت سرش را بالا آورد و گفت: تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده‌ام.

این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود. حیوانات با او رفتار دوستانه‌ای نداشتند چون او خیلی زشت بود.

جوجه اردک‌های دیگر با او بازی نمی‌کردند و او را اذیت می‌کردند. مرغها به او نوک می‌زدند و همه حیوانات به او می‌خندیدند.

جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود. و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می‌شد. هرچند که مادرش سعی می‌کرد به او دلداری بدهد.

احساس می‌کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می‌کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد.

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می‌توانست دوید. به زودی به جنگل رسید. هر چه جلوتر می‌رفت پیدا کردن راه سخت‌تر می‌شد. اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می‌کردند. جوجه اردک پشت درختی پنهان شد. احساس می‌کرد که خیلی تنها و خسته است.

صبح هنگامی که تعدادی از اردکها پرواز می‌کردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند. از او پرسیدند: تو کی هستی؟

جوجه اردک زشت گفت: من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده‌اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردک‌های وحشی که با اردک‌های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد.

 آنها گفتند: یک اردک؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده‌ایم. اما مهم نیست. تو می‌توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد.

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می‌توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بی‌رحم مزرعه دور باشد.

هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ‌های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند. همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می‌گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند.

سلام، دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می‌کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائی که غاز‌های جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می‌کنند.

جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله‌ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد.

اسلحه‌ها شروع به شلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزار‌ها به طرف جوجه اردک آمد سگ لحظه‌ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد.

 جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس‌نفس می‌زد گفت: خدایا متشکرم. من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی‌خواهد. او تمام روز در میان نیزار ماند.بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک‌ها قطع شد. او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند.

همانطور که او در تاریکی راه می‌رفت باد شدیدی می‌وزید.ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید. نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می‌شد. جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم.بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه‌ای شب را گذراند.

زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می‌کرد. صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید: این دیگه چیه؟ از کجا آمده؟

اردک آنجا ماند. اما جوجه بیچاره در گوشه‌ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد. به مرغ گفت من می‌خواهم به دنیای وحشی بروم.

مرغ به او گفت: تو دیوانه هستی. اما من نمی‌توانم تو را اینجا نگه دارم.

جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد. و در زیر نور خورشید شناور شد.

 روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید. او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود. او پیش خودش فکر کرد، کاش می‌توانستم با آنها دوست شوم. این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می‌کردند

باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد.

 جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند. یک روز صبح پاهایش یخ زد

کشاورزی که از آنجا عبور می‌کرد او را نجات داد. او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد. اما بعد بچه‌های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه‌ای باز شد او بیرون پرید.

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد. او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد.

او سه پرنده سفید زیبا را روی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می‌کردند. آنها قو بودند ولی او این را نمی‌دانست.

او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قو‌ها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد. در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید.

دو بچه کوچک به سمت باغ می‌دویدند فریاد زدند، نگاه کن یکی دیگه. این یکی از بقیه زیباتر است.

آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود. قلب او پر از عشق به قو‌های دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است و قبلاً که یک جوجه زشت بود فکر نمی‌کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.

+ نوشته شده توسط Shahram در جمعه 1390/02/23 و ساعت 12:3 |

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

خورخه لوییس بورخس 



+ نوشته شده توسط Shahram در پنجشنبه 1389/11/07 و ساعت 11:14 |
یلدا مبارک

دیشب تو خونه ی ما به قول مادرم من نقش پدر بزرگ رو ایفا کردم و برای همه با توسل به جناب حافظ فالی گرفتم  وقتی نوبت به خودم رسید این شعر امد :

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

+ نوشته شده توسط Shahram در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 9:29 |
ق . ن : این رفتن و امدن ما هم حکایتی شده . چه میشه کرد دیگه مشغله زیاد شده و انگیزه کم به هر حال دلم خیلی تنگ شده بود این بود که امدم تا یه سری به دوستان خوبم تو دنیای مجازی بزنم و حالی ازشون بپرسم . . .

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابر سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمیبره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پا شوره بیرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست .... .

+ نوشته شده توسط Shahram در دوشنبه 1389/09/22 و ساعت 10:36 |
ق . ن : برگشتم هرچند بی حوصله هرچند دل زده و هرجند وب زده ـ در نهایت بی انگیزگی ـ فقط به بهانه روزهای خوش کودکی و مدرسه

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن


"محمد علی حریری جهرمی

+ نوشته شده توسط Shahram در دوشنبه 1389/07/05 و ساعت 18:43 |

دل رویا گرفته چه کابوسی مگه نه ؟
نه خورجینی نه اسبی نه فانوسی مگه نه ؟
نه گلدسته نه محراب نه ناقوسی مگه نه ؟
بر این تخت شکنجه نه طاووسی مگه نه ؟
در این خواب بد بد من و تو خوب خوبیم
من و تو شرق و غربیم شمالیم و جنوبیم
چه تصویر غریبی همه بی سر مگه نه ؟
یکی شده با زمین بال کفتر مگه نه ؟
گل قالی سر دار پلاسیده مگه نه ؟
سر چل گیس قصه تراشیده مگه نه ؟
نترس از این سیاهی تو شبتابی مگه نه ؟
نترس از مرگ دریا خود آبی مگه نه ؟
هنوز دست تو تنها خود سازه مگه نه ؟
با تو جمعه ی دلگیر چه دلبازه مگه نه ؟
صدای تو بی پایان سرآغازه مگه نه ؟
خواب این شرم شرقی چقد نازه مگه نه ؟

+ نوشته شده توسط Shahram در سه شنبه 1389/06/02 و ساعت 15:43 |

ق .ن : این سومین باریه که خوابم رو پست میزنم بنابراین تصمیم گرفتم عنوان اینگونه پستامو بذارم خوابهای من و اما خواب دیشب :

دیشب خواب دیدم به یه مهمونی دعودت شدم برای همین با خوشحالی مهیایه این مهمونی شدم . سر وصورتی صفا دادم ریش و سیبیلمو 6 تیغه کردم بهترین لباسمو پوشیدم موهامو سشوار کشیدم و ژل و ادکلن زدم و کفشامو هم برق انداختم سر راه یه دست گل قشنگ تهیه کردم و رفتم به آدرس مهمونی اما هرچی به آدرس نزدیکتر شدم ترس و اظطراب بیشتری بهم دست میداد تا بالاخره به مقصد رسیدم اما پاهام دیگه یاری نمیکرد چند دقیقه ای جلو در ایستادم تا سایر مهمونایی که وارد اونجا میشدند رو زیر نظر بگیرم . آدمایی که وارد مهمونی میشدند شبیه من بودند و نبودند حس غربت کردم و اینکه من به اینجا تعلق ندارم ، دو دل بودم برم تو یا نه . با دسته گل توی دستم بازی میکردم دلم می خواست میزبان بیاد دم درو منو ببینه و با خودش ببره تو ولی اون بیشتر از این حرف ها گرفتار بود. مونده بودم مستأصل و این پا اون پا میکردم . چند دقیقه دیگه باز به همین منوال گذشت و در نهایت تصمیم گرفتم برگردم . دسته گل رو بردم دم در و روی سکویی که جلو در تعبیه شده بود قرار دادم و برگشتم  هر چند قدم که می رفتم به عقب برمیگشتم و به خونه میزبانم نگاه میکردم تا دیگه از دیدم محو شده و در هاله ای از بخار و مه فرو رفت ...

 

+ نوشته شده توسط Shahram در یکشنبه 1389/05/17 و ساعت 15:40 |